تبليغاتX
خنجر سرنوشت

خنجر سرنوشت

...

بازم شب شدو این دل بیقراره

دلم طاقت دوریتو نداره

ببخشید عاشق پراشتباتو

به قلب خسته جون بده دوباره

آخه چطور دلت اومد تنهام بذاری

تو بازی زمونه جام بذاری

تو بی من بری من بی تو میمیرم

آخه شده بودی عزیزترینم

شب ومنم و منو ابر پاره پاره

آسمون داره واسم یه ریز می باره

رفتی وحالا اشک خیسا ابراگریه اتو یادمن میاره

یاد چشات داره منو دیوونه می کنه

اون غصه هات داره منو هم خونه میکنه

دل میگه طاقت موندن نداره دیوونه یه بیقراره

 

Image and video hosting by TinyPic

 چگونه بنویسم وقتی اشک هایم کلمات را در هم می کنند تا دست هایم از جدایی

   سخن به میان نیاورند و وقتی چهره معصوم تو در ذهنم هزاران بار ترسیم می شوند

مانع از حضور کلمات تلخ شود.

امیدم نگو این آخرین دیدار است و دیگر چشمانم از شرم نگاه تو زمین را محرم  نمی داند

نگو پس از این در حضور هرزه نگاههای غریب آشفته چشم به آسمان باید بدوزم.

نگو که باید سنگین تر از همیشه غصه به دوش بکشم و با هزاران زحمت تکه پاره های

قلبم را با تاری از امید به بازگشت پینه کنم.

وقتی نیستی شب نا تمام غصه هایم هرگز سحر نخواهد داشت حتی اگر به وسعت دریا

اشک ریزم و به تعداد قطره های الماس آسمان شب در برابر خالق یکتا سجده کنم.

 

 
 
می ترسم از روزی که نامم در میان هق هق گریه هایت شب آویز رویا شود.

می ترسم از روزی که عشق بی بال و پر شود  بمیرد در میان انبوه دلدادگی هایت.

چه معصومانه بخشیدم دلم را بی آنکه لحظه ای در نگاهت تامل کنم. بی آنکه باور کنم

                         عشق معنی مبهم فاصله هاست

خسته ام !خسته از شعری که زمان برایم سرود.خسته از عشقی که تا ابد نثار تو خواهم کرد.

از ناله های شبانه ام  از عطش نگاهی که بی پروا در چشمان سیاهت سرد و خاکستر شد......

من سال هاست که می سوزم از این دلدادگی. نمی دانم برای بودن در کنارت به پای کدام واژه بیفتم.

کاش می دانستم کدامین جمله می تواند آتش عشق را در وجودت شعله ور کند.

     کاش.....ای کاش می توانستی ببینی که من هنوز هم با تو هستم!!

 

بزار خيال كنم هنوز ترانه هامو مي شنوي

هنوز هوامو داريو هنوز صدامو مي شنوي

بزار خيال كنم هنوز يه لحظه از نيازتم

اگه تموم قصمو هنوز ترانه سازتم

بزار خيال كنم هنوز پر از تب وتاب مني

روزا به فكر ديدنم شبا   پرازخواب مني

بزار خيال كنم تودلتنگيات غروب كه مي شه ياد من ميوفتي

تويي كه قصه ي طلوع عشقو گفتيو دوست دارمو نگفتي

بزارخيال كنم منم اونكه دلت تنگه برات

اونيكه وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش

اونكه هنوز دوسش داري اونكه هنوز همنفسه

بزار خيال كنم منم اونيكه بودنش بسه

دوباره فال حافظو دوباره تويه فالمي

بزار خيال كنم بزار اگر چه بي خيالمي

بزار خيال كنم تودلتنگيات غروب كه مي شه ياد من ميوفتي

تويي كه قصه ي طلوع عشقو گفتيو دوست دارمو

 

 

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت15:56توسط راحیل | |

بنام آنکه دوستی را در لبخند و جدایی را در اشک آفرید

نام نوشته:آوای دل شکسته

موضوع:دعوت به عشق و زندگی

نویسنده:تنهای تنها

خواننده:هرکه از عشق بداند عاشق نشود

"هنوزم کگل کلام شرم اولین سلام"

اگر چه خاموشم تو مپندار که نمی سوزم این خاموشی آه تنهایی من است

...وروزی خواهم آمد و دست های سر از کینه ات را گرۀ محبت خواهم آموخت،

روزی که گل های تشنه قلبم با مروارید اشک هایت آبیاری شوندآن روز،روز وصال

من و توست؛حال که با قلبی شکسته از تکرار خاطرات گذشته با ربودن دست

به قلم عشق شدم ندانسته به کجا و ندانسته به چه کسی شروع کرده ام به

نگارش...شاید از کلام من کسی به به دنبال آن آید و مرغ عشقی را که چندی در

قفس زندانی کرده ام آزاد سازد...حال قطرۀ اشکی را که عقدۀ هزاران بی وفاییست

بر روی کیبرد بی گناه روانه می کنم تا شاید جویباری پدید آید بین من و تو ؛

و تو ای کسی که می خواهی با قایقی از جنس محبت به دریای سرگردان و نا آرام

دل مابیایی تا جویباری پدید آید بین من و تو؛

تا با همدیگر به ساحل دوستی رویم

"تنهای تنها"

منظور"شاید دل سنگ کسی نرم شود به صدای عشق ابدی"

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت9:7توسط راحیل | |

 

برای کسی که تو پرواز باهام اوج  گرفت  ولی تو سوقوط رهام کرد

برای کسی که تو خوشی ها همراهم بود ولی تو سختی ها فراموشم کرد

برای کسی که همه ی دنیام بود ولی دنیامو خراب کرد و رفت

برای کسی که شاه قصه هام بود ولی منو گدای قلبش کرد

برای کسی که باوفا بود ولی جفا کرد و رفت

برای کسی مینویسم که نوشته هامو سوزوند و رفت

برو همه ی زندگیم....

 برو که شاید زندگی جدید بی تو قشنگ تر باشه

برو........

 

 

پروانه ها پر کشیدن و رفتن

                                    پروانه ها سوختن و رفتن

                                           اما چه زیبا رفتن

                                   شاداب به سوی گل ها رفتن

                                     با نشاطی عجیب رفتن

                                با صدای خنده ی بچه ها رفتن

                                       با هیاهوی بازی های کودکانه رفتن

                                     به سوی آسمان خدا رفتن

                                     بر روی بال پرستوها رفتن

 

farzan-4

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود

بر دیار این دل خسته

اشک می ریزد

 

 

وقتی آسمان بر سرم عشق می بارید

نباید از خیس شدن میترسیدم...

و نترسیدم!!!

برای همین بود که چترم را به کنار انداختم

و به آبشار آسمان سر سپردم!

بارید، و بارید....

تو کویر تنم...

پر شد از بوی یاس و پونه

پر شد از یاد تو...!!!

شهر کوچک اما دریایی قلبم را برای ورود تو گلباران می کنم .

در انتظارت هر لحظه شقایق می شوم .

تپشهای قلبم مانند آواز خوش قناری های عاشق ورود تو

کبوترم را به شهر پر عشقم خبر می دهند.

آن لحظه ورود عشقی چون عشق تو را در قلبم حس می کنم.

احساس زیباییست ...

زیباترین احساس که وجودم را بهاری می کند.

در اعماق قلبم برای عشقت آشیانه ای از عشق و محبت خواهم ساخت

و تو آن شاهزاده ی شهر من خواهی بود.

کبوترم همیشه با من بمان.

دوستت دارم

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت14:55توسط راحیل | |

اینجا نوشتم دوستت دارم آخه میدونی

آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن

ولی یه نوشته به این سادگی ها پاک شدنی نیست

گرچه پاک کردن بعضی مطالب این وبلاگ

از شکستن یه قلب هم ساده تره....

ولی...

می نویسم دوستت دارم

........

.....

...

.

وقتی یه آدمی میره
میره برای همیشه یا اینکه میمیره
وقتی یه رابطه تموم میشه
وقتی عزیزترین دوستت میره پی ماجرای زندگیش
وقتی یه قصه به آخر میرسه
وقتی یه عزیز میمیره
وقتی جای زندگیتو عوض میکنی
وقتی خونه تو عوض می کنی
شهرتو، کشورت رو، یا حتی کارت رو
وقتی یه تیکه ای از زندگیت عوض میشه
فکر می کنی یه تیکه ای از خودت رو گم کردی
فکر میکنی دیگه هیچ چی عین قدیمها نمیشه
اما یه چیزی هست
بدون همه آدمها
زیر آسمون تموم شهرها
آدمها بالاخره عادت می کنن
ویاد میگیرن چجوری در هر وضعیتی باز هم شاد باشن
و زندگی همچنان ادامه پیدا می کنه
و این عین معجزه است
شادی و غم هم پیش هر آدمی، زیر آسمون هر شهری
فقط فقط دست خود خودته
میدونی دوست داشتن حس غریبیه
میشه تو یکیو دوست داشته باشی و اون دوستت نداشته باشه
میشه یکی تو رو دوستت داشته باشه و تو دوستش نداشته باشی
ممکنه خیلی هم بخوای که دوستش داشته باشی
خیلی هم سعی کنی تا بتونی که دوستش داشته باشی
اما نتونی!
میشه هم هر دوتاتون همو دوست داشته باشین
اما بدونین که بهم نمی رسین
این خیلی سخته
بدترین دلتنگی واسه خاطر کسیه که کنارشی

و میدونی هیچوقت بهش نمی رسی
می فهمی منظورمو؟
یه وقتایی هم هست که اصلا نمی دونی که یه نفرو دوست داری

یا نداری؟
به زبون میگی دوستش ندارم
اما موقع عمل دلت نمیاد حتی یه ذره ناراحت بشه
این وضعیت خاکستری ندونستن هم خیلی بده
وقتی که یکیو دوست داری
هزار تا بهانه میخوای واسه دوست داشتنت
پیش خودت هی فکر می کنی چرا دوستش دارم؟
وقتی که میخوای بگی دوستت دارم لای هزار تا کاغذ

و زرورق می پیچیش
نمی دونی باید چجوری بهش بگی دوستش داری
برای یه دوستت دارم ساده دنبال هزار تا دلیل می گردی
منتظر یه روز بخصوص میشی
مثل عید، مثل روز تولد، مثل ولنتاین
اما هر روز صبح میشه از خواب بیدار شد
و بدون هیچ بهانه ای
به یه آدمی خیلی خیلی ساده گفت: دوستت دارم!
معمولا هم وقتی به یه آدم میگی دوستت دارم

فکر می کنی این دوست داشتن قراره تا ابد بمونه
واسه همینه که همیشه نگرانی
همیشه می ترسی نکنه بره، نکنه تموم بشه؟
واسه همین هیچ لذتی از کنار هم بودن نمی بری
اما خیلی خیلی ساده ممکنه فردا صبح از خواب بیدار بشی
و یهو ببینی که همون آدمی رو که تا دیروز برای دوست داشتنش

 دنبال هزار تا دلیل می گشتی رو دیگه دوست نداری
واسه دوست نداشتنت دنبال دلیل بگردی
فکر کنی آخه مگه چه عیبی داره که دوستش ندارم؟
آخه من که تا دیروز دوستش داشتم
چرا دیگه دوستش ندارم؟
بعدش عذاب وجدان بگیری برای خاطر اینکه دیگه دوستش نداری
اما ممکنه هیچ دلیلی نداشته باشه
فقط دیگه دوست داشتنتون مرده باشه
بعدش درست عین همون وقتی که روت نمیشد

 بهش بگی دوستت دارم
عین همون وقتی که برای دوستت دارم گفتن بهش دنبال هزار تا دلیل

 و بهانه می گشتی
حالا هم روت نمیشه بهش بگی دوستت ندارم
حالا هم برای اینکه بهش بگی دوستت ندارم

دنبال هزار تا بهانه و دلیل می گردی
هی تحمل کنی، هی هیچی نگی
اما گاهی حتی یه جرقه ممکنه منفجرت کنه
اما قبل اون جرقهه یه ذره صبر کن
اون حق داره که بدونه
فقط یه چیزی هست
تو باید بهش بگی که:
دیگه دوستت ندارم
به همین راحتی!

+نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت8:52توسط راحیل | |

 

 

 

گرفتارم نمی آیی سراغم

چرا امشب نمی سوزی زداغم

بیا روشن کن آخر کلبه ام را

در این شب ها که بی شمع و چراغم

می رسد روزی که فریاد وفا را سرکنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها مانده از من یادگاری

نامه ام را با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را زغم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

عجب کاخ امیدی ساخته بودم

من این دنیا رو نشناخته بودم

منو خوب فلک داد بازی بازی

یه وقت بیدار شدم که باخته بودم

چه روزهایی نه؟

یه خورده گرم ولی سرد

پر از دروغای به ظاهر کوچولو ولی در باطن به بزرگی دنیا آدمای بزرگ

 پر از سنگایی که همشون به دنبال شکستن یه چیز مثل دل هستن

 

 

زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت10:23توسط راحیل | |